هفته ای اخر تیر
سلام مامانی ببخشید که این ماه دیر به دیر امدم گرفتار بودم مامانم طبق رسم نوزده بیست ساله این سه شب قدر را مراسم داره ومن هم سعی کردم کمکش کنم که نتوانستم وشرمنده شدم چون تب می کنم بی دلیل وبی حال می شم ورفتم دکتر برام ازمایش داد که امروز رفتم وازمایش خون دادم
وشما هم شیطنت پشت سر هم ودعوا کمتر شده وشایدم به نوعی عاقلانه تر رفتار می کنید ودر این مدت یک اتفاق عالی افتاد بچه ای عمو مجید وخاله مهدیس به دنیا امد وبابایی برای بار دوم عمو شد وپندار جون پنچشنبه بیست وششم تیر حوالی اگه اشتباه نکنم دو ونیم بعد از ظهر در بیمارستان صارم بدنیا امد انشالله که بهترینها براش رقم بخوره خیلی بچه نازی ماشا الله همه با هم رفتیم بیمارستان کوشا جونم وقتی بغلت کردم پندار ببینی چشمت بستی وحاظر نشدی حتی یک لحظه هم ببینی حتی خاله رو بوسیدی ولی وفتی از کنار تخت پندار رد شدیم چشمت بستی وهانا وارشا بهتر بودند حتی پتوی پندار بوسیدندوشب که امدیم بخوابیم کوشای من پرسیدی مامان مامان پندار تویی ؟ گفتم نه گفتی مامان منی گفتم ..بله مامان تو هانا وارشاهستم گفتی مامان پندار خاله مهدیس گفتم بله مجید باباش گفتم بله وگفتی بابا مال من گفتم بله مال شما سه نفره. بعد گفتی بیا رو تختم بخواب توکه در این مدت این اجازه را به هیچکس نمی دادی که رو تختت دراز بکشدبه من گفتی بیا رو تختم وقتی کنارت دراز کشیدم چنان بوسم کردی ودست کوچکت انداختی دور گردنم خوابیدی که فهمیدم تو کوچولوی من چقدر نگران این مسئله ای دراز کشیدم کنارت تا خوابت برد ومن غرق در تو شدم وروح حساست
وشنبه هم می خواستیم هایپر خرید کنم که تعطیل بود وشما را بردیم باغ وحش که خیلی بهتون خوش گذشت وشب هم خاله شراره ودخترها ومهمونشون امدند وسرمون بااونها گرم بود وامروز هم رفتند جاشون خالی
و کوشا به قدری خوش اهنگ حرف می زنی که همه عاشق اهنگ حرف زدنت هستند وارشای مامان کمتر پرت می کنی و هانا خانومی هم خیلی خییییییییییلی جیغ جیغو شدی جوری که همه را به سکته می اندازی وقلدر به قدری ریخت وپاش دارید که نگو به قدری خرده فرمایش دارید که با فاطمه در حال اجرا کردن هستیم ولی هرگز تمامی نداره یخچال بیچاره که درش بسته نمی شد از بس می روید ومی ایید ومی گید باز کن وواگه نکنیم انقدر لفا (لطفا) می گید که باز می کنیم وچند دقیقه ای نگاه می کنید ومعمولا هم چیزی برنمی دارید ومی روید ونفربعد
وکوشا عاشق لیموناد واب پرتقال واب هندوانه هستی خیلی بامزه شدید کوشا به قاشق می گی داخوش باورکن که خیلی سختره ویکبار با هانا دعوات شده بود گوشه ای خونه بین مبل وشومینه نشسته بودی وگریه می کردی وبا اهنگ می گفتی..هانا گناه ممممممن چی بببببببببود.. من که مردم برات
ارشا احساس بزرگی می کنی واگر هانا وکوشا وسیله ای دست تو را بخواهند می گی گریه نتون بدم گریه نکن بدم واگر کسی بخواهد بیاد داخل تو باید در باز کنی در غیر اینصورت چنان گریه می کنی که ادم پشیمون می کنی
وگل خانومم همچنان زور می گی وسلاحتم جیغ وگاز من بعضی وقتها براتون جایزه های کوچکی می خرم وشبها می گذارم زیر بالشتون یعنی اینکه خاله فرشته از اسمانها اورده ودیروز سی دی خریدم وشما خانوم خانوما پرسیدی تو خریدی ..ویا شیرت ریختی میگم برو دستمال بیار پاک کن می گی ..تو مامانی خودت پاک کن ارشا را زدی بعد می گی نازی خوردی زمین پاشو باشه بزرگی
زمانه داره طی می شود وشما بزرگتر وشیرین تر الان دیگه خودتون سعی می کنید لباس بپوشی ولباستون انتخاب کنید ولج کنید وحرف خودتون عملی کنید
زمانه داره می گذرد وشما بزرگ می شوید ومن در دریای عشقتون کوچک وکوچکتر ..ودارید می شوید همان بچه هایی که همیشه ارزو داشتنش را داشتم زیبا و شیطون وخدارا شکر به خاطر تمام اتفاقات درشت وریز زندگیم به خاطر تمام اشکها وخنده ها به خاطر تمام سختیها وشادیها خدایا ممنون به خاطر حضورت
دوستای گلم براتون دعا کردم در این سه شب امید دارم مرغ امین امینی گفته باشه به تمام ارزوهای زیباتون


هفته ای اخر تیر
