حکایت تیر ماه
واز اول ماه هم خاله نازی و بقیه مهمون بودند که واقعا خوش گذشت جای مریم ونازی جونم وبهادر ویسنا ودنیزی خیلی خالی وخونه خیلی خلوت شده باهم رفتیم جردن ومیلاد نور وتندیس وهانا خانوم هم که صبحانه با خاله مریم ودنیز وبهادر ویسنا رفتند باغ هنر ومن وارشا وبابای وکوشا هم رفتیم هایپر وصبحونه خوردیم وخرید واومدیم
خیلی بامزه شدید وخیلی بامزه حرف می زنید ارشا اخر تمام فعلها را یک آ می گذاره نمی خورما میرما دوست ندارما دوست دارما
کوشا همچنان سعی می کنه به بقیه برسه ووقتی حرصت می گیره چنان باغیظ می گی بچه بد که بیا وببین کوشابه شکم می گی شپم دوست ندارم می گی ندارم دوست
واما هانا روزی هزار دفعه یاداوری می کنی به من وبابا که دخترمی و اولا نمی گذاری بابا با من حرف بزنه وزود می گی به من بگو ویا هر وقت بابات می بینی می گی ببلم کون چون دختر لوس بابام
واگه کار بد کنید چنان دست پیش می گیرید که بیا وببین ومن بابایی شوک زده نگاهتون می کنیم
یعنی زود می گید من بچه بدم تو عصا بان هستی (عصبانی ) ویا سریع می گید اخم نکن بخند وجالب تر اینکه سریع شکایت می کنید ومی گید مامان یا بابا به اقتضا موقعیت سرمن داد زد ویا من را زد که در قاموس ما زدن وجود ندارد وما
فرشته های مامان خدای را شاکرم که شما عزیزان را به من هدیه داد شمایی که معنا بخش تمام غمها وشادیهام هستید ودوستتون دارم وزیباترکردید زندگیم از لحظه ای که در بطنم جوانه زدید خدایا بچشان حس زیبای مادری را به هر که ارزومند این حس زیبا وغریبه.. خدایا سپاس به خاطر سه فرشته ای که مرا لایق مادریشون دانستی
عکسها در ادامه مطالب




حکایت تیر ماه
